تکثیرآفتاب
( و لا تُنْسنا ذکره و انتظاره )
همه را فرا خواندی. شادی اشک آلودی وجودمان را فرا گرفت. بوی دیدار می آمد و این بدان معنی بود که مهر ختامی می خورد بر روی همه ی دلتنگی ها. شروع کردیم به جمع آوری آذوقه و این مدت همه اش زیر ذره بین نگاه تو بودیم. گلچین می کردی مهمانانت را و من در این میان غافل بودم که می خواهم کجایی شوم! مهلت آذوقه چینی تمام شد و من روزهای تا رسیدن به تو را می شمردم. تنها ۱۳ روز دیگر. اسم ها را ثبت کردند. اما دیگر نام راه شیری میان آن ها نبود. اینجا که کسی مرا نمی شناسد بگذار بگویم که بد بوده ام. باز فراموشم شد آنجا جایی همگانی نیست. الک می کنید و دانه شیرین ها را جمع می نمایید. آن روز که لیاقت را میان بنده ها تقسیم می کردید راه شیری در کهکشان خیالش سیر می کرد. حق است که بگویم: تو کجا ای گل زهرا من بیچاره کجا! حالا آن ها دارند سوی تو می آیند و من اشک چشمانم را در کاسه ی دستانم می ریزم و بدرقه ی راهشان می کنم. گوارایتان! عرفه زیر حائر حسینی سلام جا مانده ها را هم به مولا برسانید. چه بگویم؟ مرغ بودم و هوای پرواز چون عقابی تیز رو٬ در سرم داشتم. افسوس! من که از قافله ات جا ماندم... من که بودم تا مرا سوی خودت بخوانی؟ کجا لیاقت همجواریت را داشتم؟ و چه لطف کردی که مرا دیوانه و ویرانه ی خودت نمودی. آن چه از کودکی به یاد دارم مهمانی به دربار تو بود. جز تو کسی را نداشتیم. هم دایی بودی و هم حکم عمو داشتی برایمان. عید و عزا پیش تو می آمدیم و تو استقبالمان می کردی. و من در طول زندگی محبتت را جرعه جرعه نوشیدم و در دامن تو بزرگ شدم و قد کشیدم. فهمی از زیارت جامعه نداشتم اما در حریمت پای زانوی مادر می نشستم و گوش می سپردم و گاهی هم چشمانم گرم می شد و به خواب ناز می رفتم. لذت بخش بود... هنوزم لذت دارد و مگر می شود جز این باشد؟ حالا دیگر واقعا جای همه را برایم پر کرده ای. طوری که زندگی بدون تو زیستن در خلأ است. تقلا کردن برای نفس کشیدن در فضای بدون اکسیژن است. و تو همه ی حیات منی. و می دانم که این سال ها تو بنده پروری کرده ای و من حق ناشناسی. کرامتت همیشه از بدی های من جلوتر بوده است. و جز این از تو چه انتظاری می توان داشت؟ اما چیزی که همیشه دلم را سوزاند. غربتت بود که میان ازدحام جمعیت و تعدد صحن و رواق گم شد. قدرت را نمی شناسیم و روده درازی می کنیم... مهربان امام! ایام تولدت فرا رسیده است و آه از این روزهای باشکوه. مولای ما، مهدی بزرگوار (عیه السلام) آمدنش برای عرض تبریک حتمی است. یعنی می شود؟ ما و او در یک مکان؟ این همه گفتم و گفتم تا حرف دیگری بگویم. من بد، قبول. اما عیدی تو که همگانی است. به همه ی کرامت و عظمت بخششت سوگند به لبخندی که این ایام بر لبان مبارک پدرت نشسته است ظهور مولا را از خدا بخواه. پ.ن: 1. اللهم عجل لولیک الفرج 2. جای آنانی که تا کمی پیش در کنارمان بودند در این لحظه ها بیش تر از پیش خالی است... 3. آنان که در جوار رضا آرمیده اند کفران نعمت است بهشت آرزو کنند 4. همین... این روزها دین داری این گونه است. با چشم می بینی که در حال فرو ریختنی؛ ولی باز هم باید بایستی. مولا! اگر نیایی و کبوتر دلم از دستانم بگریزد؟ ضمانتش چیست که تا آخر پای تو بایستم؟ کم نبودند آنان که دم از اخلاص محبت می زدند و طبل تو خالی در آمدند. و شنیده ام آن روایت را که اکثر قائلین به امامتت از اعتقادشان دست خواهند شست. دلم لرزید از چنین بی وفایی... آیا من نیز؟ در این قحطی محبت و ایمان دعایم کن تا شاداب و با طراوت بمانم... ای ربیع الانام. گاه گاهی که دلت از روزگار پر می شود٬ خود را زخم خورده می بینی و کینه به دل می گیری و آن زمان که فکر می کنی دیگر جای هیچ بخششی وجود ندارد به ناگاه یاد بی مرامی ها و عهد شکنی های خودت می افتی که در طول یک روز٬ مکرر دل مولا را شکانده ای اما او هنوز خوبی ات را می خواهد و از سر خیرخواهی دعایت می کند. بدی ات را که می بخشد هیچ اصلا به رویت نمی آورد که قانون ادب و فرمان برداری را از یاد برده ای! آه مولا! کاش کمی از تو می آموختم آنچه را که تو نیک می دانی... باید بروم... به یاد همه ی آن هایی که رفتند تا مَرد شوند. و آن هایی که نمی خواستند و به زور بردندشان به دالان تاریک مرگ. باید بروم خاطره ها را می پیچم در پتویی تا گرم بمانند... شاید برای بازگشت... باید بروم... تفاوتش در نوع رفتن است... این بار اختیار دار خودم هستم و دار اقامت خود بر می گزینم. دیگر بار را نمی دانم... اما مهم این است که همه٬ آخر روزی خواهند رفت... پی نوشت: رفتنم از نوع موقتی است. به دیاری می روم و بازمی گردم. اگر خدا بخواهد... خدا بدرود... حباب را دوست دارم سبک و آزاد... دوست دارم مثل حباب باشم که هر وقت فراموشم شد تو را و آنچه به سبب تو بر من ارزانی شده٬ هر زمان که یادم رفت حرکت و سیرم باید در مسیر تو باشد٬ و هر موقع که از خاطرم رفت آزادم اما در درگاه تو بنده ی تسلیمی بیش نیستم٬ و آن زمان که گمان باطل بردم که برای خودم کسی هستم با اشاره ی انگشتی مرا بترکانی تا نیستی خود را به چشم ببینم٬ تا آنچه نباید از یاد می بردم را دوباره در ذهن بیاورم. تا دریابم که اگر تو بخواهی٬ با اشاره ای هیچ خواهم شد. تا یقین کنم مسبب وجودم تو هستی. پی نوشت: حباب ترکیده زندگی می خواهد... با چه سرعتی عبور کرد! یک هفته از آن روزهای خوب گذشت! با قول و قرارهایمان چقدر فاصله گرفتیم؟ ثابت قدم مانده ایم بر عهدی که با مولا بستیم یا... یک هفته اش گذشت، به همین سرعت مابقی آن هم می گذرد ... لحظه های اعدام شده را نمی توان بازگردانید اما... ثانیه های آتی را بایست دریابید... سختی هایش به یک لبخند می ارزد. ارزش نزدیک شدن یک قدم بیشتر با اماممان را دارد. قافله در حال حرکت است. نکند جا بمانیم... یوسف همیشه در بازار نمی ماند. می گویند یکی از اسامی روز قیامت یوم الحسره٬ یعنی روز حسرت خوردن است. هر کس در هر مقامی باشد افسوس می خورد که ای کاش توشه ای پربارتر بر می چیدم... عید فطر هم قیامت کوچکی است برای خودش و چقدر آه و افسوس در خود دارد... کاش لااقل روزهای آخر ماه را بیشتر قدر می دانستم... کاش یک قدم به میهمان عزیز خدا نزدیک تر می شدم... کاش یک آیه بیشتر تلاوت می نمودم... کاش... وای... افسوس... ولی جای شکرش باقی است که پایان کار نیست. شاید نویدی باشد برای شروعی دوباره... برای شنیدن صدای قلبی که لبریز از محبت خدایی گشته... برای جبران زحمات میزبان... نگران نباش خدا هنوز اینجاست... پاسخی برایش ندارم. مخاطب من هم تو نیستی. اما اگر علاقه مند به دانستن سوالی٬ بسم الله... تلالو و درخشندگی ثواب را در فضا می بینم که چگونه رهایند و به این سو و آن سو می روند. کاری ندارند که بخواهیشان یا نه٬ برای خودت بگیری شان یا بی خیال از کنارشان بگذری٬ هرچه باشی٬ بیدار و یا در خواب ناز٬ بر سر و رویت می نشینند و درخشانت می کنند. این شرح ایامی است که چیزی به اتمامش نمانده. و اینک سوال من از خود توست. از تویی که این همه عظمت را برای مدتی کوتاه بر سر بندگانت پاشیدی. روایت کرده اند که این ایام دست و پای شیاطین را به غل زنجیر کشیدی تا من -همان بنده ی ضعیف و بی دست و پایت- شاید بتوانم خود را بی زحمت بالا بکشم و پرهای شکسته از ضرابت فریب شیطان را بار دیگر بگشایم... دیدی باز هم نقص دارم. نفس و خواب و تلاوت بی حضور قلب آیه ای از کتابت را عبادت شمردی. با اینکه روزه گرفتن وظیفه ام بود٬ هر روزش را با قصرهایی چنین و چنان معامله نمودی... و حالا باز این منم که کم آورده ام. و می خواهم بپرسمت که چرا چنینم؟ سیدی! لعلَّک عن بابِک طرَدتَنی؟ مرا از درگاهت رانده ای؟ نکند با خود گفتی تو لیاقت بنده نوازی مرا نداری٬ أو لعلَّک وَجَدتَنی مِن مقامِ الکاذِبینَ فَرَفَضتَنی؟ او را از درگاه من برانید. همه ی گفته هاش دروغ است. مدام مرا می خواند اما چشمش به احسان این و آن است. می گوید مرا دوست دارد ولی... أو لَعَلَّک رأیتَنی غَیرَ شاکِرٍ لِنَعمائِکَ فَحَرَمتَنی؟ او پاس بزرگترین نعمتم را نداشت. او مولایش مهدی (علیه السلام) را از خود می رنجاند. قلبش از کارهای اوست که چنین درد می کند... أو لعلک رأیتَنی فی الغافلینَ فَمِن رحمَتِک آیَستَنی؟ چنین ضیافتی برپا کرده ام٬ رحمتم را لقمه لقمه کردم و در دهانش گذاردم اما چه غافل و نمک نشناس است! أو لعلک رأیتَنی آلِفَ مجالِسِ البَطّالین فَبینی و بَینَهُم خَلَّیتَنی؟ بنده ام کجا می روی؟ چه لذتی از هم نشینی با من بالاتر که مرا رها کرده ای و به کسانی که از من تهی هستند پیوسته ای؟ اگر آن ها را می خواهی٬ باشد... أو لعلک بجُرمی و جَریرَتی کافَیتَنی؟ این بار خود می گویم. نکند مجازات گناهان و جنایات من است که مرا نمی خواهی؟ أو لعلک لم تُحِبَّ ان تَسمَعَ دعائی فباعَدتَنی؟ و شاید هم ... مرا دوست نداری؟ نکند شنیدن دعایم خوشایندت نیست؟ وای بر من اگر چنین باشد!!! کلّا! تو را این گونه نمی شناسم! بار الها! بر من ببخش آن چه در حق تو و ولیت کوتاهی نموده ام. فرصتم رو به اتمام است و من هنوز در گل مانده ام... دستان محتاجم تو را نشانه کرده اند. دریابم! *پی نوشت: فرازهای عربی برگرفته از دعای ابوحمزه می باشند... حال و هوایش این روزها جور دیگر بود. زمان مدیدی بود که از درد قلبش می نالید. بیماری عجیبی گرفته بود. اطبا به او گفته بودند که قلبش چون سنگی سخت و سیاه گشته. گفته بودند که از دستشان کاری برنمی آید و بایست صبر کند تا موسم میهمانی فرا رسد. همان زمانی که بزرگترین طبیب و دانای کل همه را به میهمانی فرا می خواند و با آغوش باز و دنیایی از بزرگی یک به یک بیمارانش را می بیند و هر یک را مداوا می کند. و حالا آن موعد رسیده بود... باید هم این حال و هوا را به خود می گرفت. حالا دیگر نمی دانست دلشوره اش از بهبود بیماری است یا به خاطر دیدار طبیب؟! شنیده بود که طبیب شب ها بیدار است. اینک کار هر شب او شده است که شام گاه٬ وقتی سکوت همه جا را فرا می گیرد بر سجاده ی نور بنشیند و از چشمانش خوشه های الماس بچیند. قلب سیاهش را در دست گرفته و اشک هایش را بر رویش روان سازد. شنیده است که سنگ هم آخر روزی از ریزش قطرات آب شکافته می شود. این شب ها اوست و نوای: یا مولایَ بِذِکرِکَ عاشَ قَلبی۱ این شب های سکوت است و آوای او که: ربِّ اُناجیکَ بقلبٍ قد اَوبَقَهُ جُرمُه۲ این شب های روشن٬ اوست و با اقرار به این کلام که: انّا آمَنّا بکَ بِاَلسِنَتِنا و قلوبِنا لتعفُوَ عنّا۳ آخر دیگر این شب ها اوست با قلبی شکسته و حالا اوست که فراق طبیب را نمی تواند و همراهی اش را خواستار است. آخر اِلی مَن یَذهَبُ العَبدَ الّا الی مَولاهُ...۴ پی نوشت: ۱- مولای من با یاد تو قلبم زنده است. ۲- پروردگارا! با قلبی تو را می خوانم که جرم و گناه در آن باقی مانده. ۳- ما به تو با زبان و قلب هایمان ایمان آوردیم تا ما را عفو نمایی. ۴- بنده به سوی که رود جز درگاه مولایش. کلیه ی این فرازها مربوط به دعای ابوحمزه ی ثمالی است. التماس دعا




| Design By : Night Skin |



